سفارش تبلیغ
صبا

سلام مهاجر
لینک های مفید
  • صفحه اصلی
  • نویسندگان

    در حاشیه "هولوکاست شیعی" (2)

    1

    آری ! راستی زود آمده بودم که اگر زمینه باشد، ده دقیقه وقت بی گیرم و بگویم که وضع شعیان افغانستان خیلی بد تر از پاره چنار هست ... بعدش متوجه شدم که نه خیر یک چنین موقعیت نیست !

    2

    در هنگام همایش برگه های کوچکی برای اظهار نظر حضار پخش می شد. من در دو نوبت اظهار نظر در آن، آدرس بلاگم را و این که شیعیان افغانستان، درد مشترک پاره چنار هست و هر گونه اطلاعات در این زمینه بخواهند ...

    3

    هر دو عالم پاره چناری تصویر اهدایی خامنه ای و امام خمینی را بوسید!

    در پایان "هلوکاس شیعی"  شیعیان پاره چنار پاکستان" در آخر همایش فوق به هر دو عالم شرکت کنند، دو تصویر قاب شده بزرگ اهداء شده که تصویر امام خمینی (ره) بود و دیگری تصور رهبر فعلی ایرانی آیت الله خامنه ای بود که به آقایان طوری و صواب علی علماء پاره چنار داده شد. هر دو تصویر داده شده به خودشان را بوسید !! دقیقاً همانکاری را که تا سال های 1363 و 13664 که با تصویر اما خمینی (ره) می کردند که روز های جمعه شوهر عمه ام مرحومم تمثال امام (ره) که از ایران با چه مشکلاتی آورده بود یواشکی در می آورد و بابای مرحومم و عمه ام می بوسیدند ! که معمولاً از بچه های کوچک جز من دیگر هم سن سال های مرا نشان نمیدادند، مبادا که به خلقی های بگویند ... در حال بیش از بیست سال است که در ایرانم، از خود ایرانی ها حتی نسبت به تمثال حضرت امام (ره) که نزد ایرانیان جایگاه ویژه دارد یک چنین احترامی را که همانند این دو عالم پاره چنار ببوسند، ندیده ام. این کار حتی برای خود ایرانیها هم تعجب برانگیز بود.

    4

    بعد از اتمام همایش تعدادی از درب های وسط سالن سینمایی خارج شدند، تعدادی هم با کله بار سوال ها به سمت مهمان های سخن ران حمله ور شدند. صواب علی با زرنگی از زیر بار سوالات در رفت و از دست ما دور شد، ولی آقای طوری را به طور انداختیم و از جمله بنده سعی کردم، هر چه هم ناقص بالاخره مظلومیت شیعه هزاره بامیان و افغانستان را به ایشان معرفی کنم. چون همو ایشان وقت اقوام شیعه ساکن در پاره چنار را می شمرد، از جمله قوم هزاره به نیکی یاد کرد که در کنار آنها ستم طالبان را می کشند. تا آنجای که توانستم معرفی کردم و شماره تماس هم از ایشان گرفتم که شماره شان ایران سیل بود ! یعنی وضع اقتصادی خوبی ندارد !...

    5

    همین که آقای طوری از طور ما در رفت، دیدم که بچه ها جلو میز سخنرانی، آقای نطنزی را گیر انداخته اند و بحث داغ است. بنده هم که فرصت خوبی دیدم، رفتم به سمت ایشان که پشت سرهم از ایشان می پرسیدند و بحث می کردند ! هر چه منتظر نشستم، دیدم نه این آقا ایشان را  رها نمی کند ! طوری در باره عراق از نطنزی می پرسید و بحث می کرد که انگار عراق یکی از استانهای ایران است ! آقای نطنزی هر چند توضیح می داد، او قانع نمی شد. البته این جوری جرئت و بحث کردن خیلی خوب است ... بالاخره به آن جوان گفتم : آقا ! می بخشید من به آقای نطنزی خیلی کار دارم و چند سوالی ، اجازه بدهید ممکن است دیگر به ایشان دست رسی نداشته باشم ... که آقای نطنزی هم از همین فرصت استفاده کرده گفت : بچه ها بریم صحن مدرسه ! بهر صورت خودم را بزور نزدیک به ایشان چسپاندم که در نرود ! بعد سوالاتی، مظلومیت شعیان هزاره افغانستان را به ایشان گفتم، و گفتم : شما که می خواهید مستند از شعیان مظلوم بی سازید، خدا گواه است که شعیان هزاره افغانستان هیچ شیعه در جهان مظلوم نمی باشد، آن قدر این ها مظلوم هست که حتی مظلومیت آنها هم بگوش کسی نمیرسد. این هلوکاست شیعی که به مناسبت یاد بود شهدایی شعیان پاره چنار برگزار شد، خدا گواه است، ما ظلم که از نسل و نژاد منگلی های پشتون با رهبریت سلطان جائر پشتون بنام عبد الرحمان در سالهای 1890 تا 1893 میلادی بر ما رفت است خیلی وحشت ناکتر از پاره چنار است ! نه تنها سرزمین های ما را به کوچی های قوم پشتون داد، بلکه تمام داد ندار ما را همانند غنیمت جنگی از کفار شمرده بر آن خمس قرار داده بود ! زنان و دختران و فرزندان ما را به عنوان برده به بازار های افغانستان و پاکستان به فروش میرساندند ... تند و تند رساندم به طالبان، نمی دانم از کجا خدا رساند به جریان شاه مسعود که گفتم : وقت حجت الاسلام شهید عبدالعلی مزاری به دست طالبان شهید شد، رادیوهای عربستان اعلام کرد : " قتل قاعد الرافضیون فی الافغانستا" که این خبر را ما از صدا و سمای ایران شنیدیم! ولی ایران به جای ساخت فلم از زندگی شهید مزاری از شاه مسعودی که گفت : "من نمی خواهم، غرب کابل، جنوب لبنان شود" فلم ساختند ... که ایشان با ناراحتی زیاد تقریباً بدین مضمون گفت : آری ! کاری اشتباهی بود، اشتباه... کلمه اشتباه را چند بار به کار برد ! خیلی خوشحال شدم

    ... در افغانستان ما را به عنوان هزاره شیعه می کشند و در محدویت قرار مان می دهند ، در ایران هم به عنوان افغانی سرکفت مان میزنند و "توسری خوریم"! و این خاطره را تعریف کردم :

    ... که در دوره جنگ ایران و عراق بود، میرفتم سمت اراک، نامه عبور و مرور نداشتم. از قضاء یک پاسدار مثل ایشان – ایشاره کردم به طلبه جوان ریش بلند حزب الهی بغل دست آقای نطنزی استاده بود–. هر جا که به "است و بازرسی" که میرسیدیم، مأمور که می آمد بالا، چون قیافه من به عنوان افغانی پیدا بود، یک نگاه به من می کرد، بدون آن که مدرک و نامه از من بی پرسد، از هیبت حزب اللهی پاسدار شکل که در کنار من نشسته بود، رد می شد ! آخرش که از "است و باز رسی" ها رد شدیم، پاسداره به زبان در آمد و با لهجه غلیظ دریی قندهاری گفت : "همشهری شما کجا میروید ؟ " وقت ازش پرسیدم؛ معلوم شد که بچه ای ناف قندهار است!! خیلی به طلبه ها چسپید !! ... و شماره آقا نطنزی را  گرفتم و بعدش هم وبلاگم را براش فرستادم....

    6

    این هم عکس آن شب ما، در صحن مدرسه معصومیه با مبایلی گذایی صفحه شکسته من!

    وقت این حرف ها را طلبه های جوان ایرانی که دور و بر آقای نطنز بود، از من شنیدند، آمدند به سمت من ! در این زمینه صحبت های شد.  همان طلبه ریش بلند که بهیش در تعریف خاطره ام ایشاره کرده بودم ! آن قدر با هم صحبت کردیم که در آن سرمای سرد، اصلاً نفهمیدیم ساعت چند شب است !! وقت که خواستیم از هم خدا حافظی کنیم، آمدیم به سمت درب خروجی مدرسه که درب مدرسه قفل شده بود !! وقت ایشان به خادم و نگهبان درب مدرسه گفت که درب را باز کند. نگهبان که اتاقش تاریک بود و چراغش را خاموش کرده و خابیده بود گفت : که الان باز نمی شود ! چون ساعت یک ربع به دوازده است !! به هر صورت با اصرار حوصله مندانه ایشان باز کرد !!.

    با ایشان از هر دری حرف زدیم؛ از اعمال سیاست های تبعیض آشکار مرکزجهانی علوم اسلامی گرفته تا قدرت اقلیت ها که ایشان در این زمینه حرفای خوبی می گفت ....


    [ دوشنبه 87/12/19 ] [ 8:1 صبح ] [ 1000Hasani ] [ نظرات () ]


    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    دوستان! چند سالی در کشور خودم به نام افغانستان آواره تر از دیار دگرانم، حال این معنی را بر خویش دارم می­ قبولانم که برای مردم ما هجرت، سفر دور درازی است که انتهای آن محکمه عدل الهی است. لذا هروقت دلم از نا مردمی ها و نامردی های اطرافیان و سران بی سر و حاکمان متعصب سود جویِ کشورم ... می گیرد سراغ « سلام مهاجر » رفته دل نوشته های که قطرات دریای دل گرفتگی های هجران همیشه خانه بدوشی هست را باشما در میان می گذارم . باری عزیزان؛
    این جهان همچون درخت است‏ اى کرام
    ما بر او چون میوه‏ هاى نیم خام سـخـتـگـیرى و تـعـصـب خـامى است
    تا جنینى کار خون آشامى است
    موضوعات وب
    امکانات وب


    بازدید امروز: 222
    بازدید دیروز: 157
    کل بازدیدها: 278386
    تماس با ما