سفارش تبلیغ
صبا

سلام مهاجر
لینک های مفید
  • صفحه اصلی
  • نویسندگان

          فهرست مطلب  

     خاطره ای ازهولوکاست افغان،روز عید قربان

            الف: استقبال از مهمانان های جدید در اوردگاه تله سیاه

              *شیوه استقبال.


    *سبک تغذیه مهمانان در اوردگاه تله سیاه.
                         یا

        *مرحمت حکومت اسلامی!.


               *فرارِِ هوس فرار.

               *شرایط رد مرز.

    خاطره ای هولیکاست افغان، روز عید قربان                                

    ... به قول برخی مهاجرین پاسپورتی، از آن جای که ته مانده های حکومت احمدی ن‍ژاد ، به ویژه بعد از قطعیت برنده گی سستیم " تدبیروامید " تمام زهرشان را علیه مظلوم ترین و بی پنا ترین افغانی مهاجرین ریختند، تا جای که برخی وجدان های بدار را مجبور به فرستادن " نامه سرگشاده " به آقای ریاست جمهور "تدبیروامید" نمود. البته تعبیر مهاجرین "لابی های احمدی نژاد" در وزارت کشور و نیروی انتظامی را داشتند که فکر کنم زیاد مناسب نیست...

    امروز عید بود من با تمام گرفتاری های که داشتم، دمی و نفسی در کنار این مردم سر کردم. چون زمینه مطالعه کتاب نیست من معمولات کتاب سینه پردرد این مهاجرین دردمند را باز کرده به بازخوانی می گیرم؛ امروز یکی از مهاجرین بسیار متدین که از بس تدین سه عنوان مقدس - "کربلای، حاجی و زوار " – را با ثمره آبله های ته مانده زور حلالی های ایرانی بدست آورده است: ، به صورت مستند خاطرات از سرزمین "هولکاست" افغان یعنی اوردگاه تله سیاه تعریف می کرد که بسیار وحشتناک بود:

    از بیست و چهار روزی که طول کشید تا از ایران رد مزز شدیم، 12روزش در اوردگاه تله سیاه بودم.

    الف: استقبال از مهمانان های جدید در اوردگاه تله سیاه

    زمان که اتوبوسهای جدید از دستگیر شده های مهاجرین افغانستانی از داخل شهرهای مختلف ایران، وارد اوردگاه تله سیاه می شدند، با یک شیوه ای خاصی استقبال از مهمان های تازه آمده داشتند : در دسته های هفت نفری تا  ده نفری از اتوبوس میاوردند پایین و از خط استقبال می گذراندند، بعدش گروه بعدی تا تمام مسافرین خسته و همه چیز از دست داده مورد استقبال قرار می گرفت!.

    شیوه استقبال:

    پیشا پیش دو طرف خیابن داخل درب اوردگاه که تقریبا یک کلومتر میامد سربازان در دو سمت خیابان با کابل ها و شلاق های آماده جهت استقبال می استادند؛ آن گروه ده نفره و هفت ره را از میان این قطاری صف سربازان شلاق و کابل بدست می گذراندند و سربازان هم با کابل و شلاق تن خسته تازه آمده را نوازش می کردند، وای به روز کسی بخاطر گرسنگی ، خستگی و بیماری ناتوان می بود که از گروه عقب میماند، بگونه ای کتک می خورد که تن نیمه جانش ازمیان ضربان شلاق و کابل برون میاوردند و کنار خیابان رها می کرد؛ به همین سبک تا تمام اتوبوس تازه رسیده مورد استقبال قرار می گرفت.

    سبک تغذیه مهمانان در اوردگاه تله سیاه

    یا

    مرحمت حکومت اسلامی!

    بعد از مراسم استقبال، هنوز تن نیمه کوبیده به رمق نیامده سرگروه ها احضار می شدند و کاغذهای به آنها تحویل داده می شد که از ما امضاء بی گیرند. وقت سرگروه های تازه آمده تازه کتک خورده آن کاغذ هار را می گرفتند و خواندند خوشحال می شدند و بما دسته های شان می گفتند: که این برنامه تغذیه است که از ناحیه سازمان ملل برای ما در نظر گرفته شده است ، عبارت بود: از صبحانه، نهار و شام که تمام برنامه های غذایی نوشته شد بود، اسامی و عناون غذا را که دیدند، خوشحال می شدند.

    وقت که شام را می دیدند که هر ده نفر سه قرص نام بود با یک آفتابه آب. یعنی همان یک آفتابه آب را هم باید می خوردیم و هم با آن وضو می گرفتیم ...

    آری! بعد ها متوجه می شدیند که این برنامه اوردگاه است که باید لیست های برنامه غذایی را امضاء کنند و عوض آن برنامه غذای پر تمتراق صبحانه پنیر و ناهاری چلو و شام آب گوشت ... فقط روزانه دو وعده غذا صبحان و شام، برای هر ده نفر، سه قرص نان بود همان یک آفتابه آب!!.

    روزس! یکی از ما ده نفر که سن و سال کمتری داشت شانزده الی هفده ساله بود، تاقت گرسنگی را نیاورد و گفت: من میروم نان میاوردم.

    هر چه ما مانع شدیم، نپذیرفت و رفت. خودم با همین چشمام دیدم آنقدر لد کوب شد و کتک خورد که افتاد زمین! انداخت کنار خیابان! با کمی رفع خستگی باز دوباره بلند شد و رفت دنبال نان، باز هم زندن و برون کردند باز هم تا سه بار این جنایت تکرار شد تا بالاخره ایشان سه قرص نان گرفت و آورد که دو قرصش را خودش خورد و یک قرصش را ما هفت نفر بین خودمان تقسیم کردیم.

    کتک بگونه ای بود که بسیاری از پشت پهلوی او کبود شده بود-یازهرا!.

    سوال: وقت او را میزد شما چیزی نمی گفتید؟

    ما دخالت نمیتوانیستیم. تازه یکی از آن مأمورین که پیر شده بود می گفت: الان که حکومت اسلامی شده ما با شما مدارا می کنیم، قبلا ما افغانی ها را می گرفتیم میانداختیم داخل لاشتیک ماشین از آن بالا رها می کردیم، تو همین مسیر یک و دو کلومتری می لولیدند؛ داخل تانکر خالی آب میانداختیم، با کابل و آهن آن قدر به تانکر میزدیم که دگه صدای از داخل نمیامد، منتظر میماندیم که صدای ناله دوباره بلند میشه یانه؟ هر وقت دگه صدای ناله نمی شنیدیم می آوردیم برون.

    برای همین بسیار آنها اعصاب شان را از دست میدادند که در پاکستان، دیوانه های تله سیاه افغان به وفور به چشم می خوردند ...

    فرارِِ هوس فرار

    ... این اوردگاه در یک بیابان صحرای قیامت واقع شده است که هیج کس هوس فرار بر سرش نمیزند. چون آن قدر اطراف این اوردگاه بیابان ساف و حشتناک است که وقت ما را میاوردند سرکار اجباری وقت از پشت بام ها نگاه می کردیم، ماشین های بزرگ تریلی و امثال آن در جاده های اطراف اوردگاه به اندازه قوطی کبریت (قوتی پلته) معلوم دیده می شد!. اگر کسی از اوردگاه مثلا فرار هم می کرد، با آن وضع بد تغذیه و کام تشنه، لازم نبود که برای دست گیری او با ماشین و موتور دنبالش کنند، فقط کافی بود مأمور راه میرفت و اسیر فراری میدوید، به راحتی دستگیرش می کرد، بخاطر آن معلوم بود که اسیر بعد از یکی دو ساعت از پا میماند ... در آن قضیه وحشناک "هلوکاست افغان" که بیش از دو هزار افغانی در این دشت ها به راحتی بوسیله هلی کوبتر رگبار شده کشته شدند، بخاطر این بود که در این دشت جای پنهان شدن از دید تیر انداز وجود ندارد!!؛ لذا همه کشته شدند، آن یکی که زنده ماند، شب از میان کشته ها بلند شده خودش را به افغانستان رساند و خاطرات جنایات "هلوکاست افغان" دوران ریاست آقای رفسنجانی را به سازمانهای حقوق بشری و حکومت افغانستان رساند ؛ شهداء این فاجعه هولناک اکثرا یا تماما شیعه بودند. حکومت افغانستان با کمی گرفتن حق سکوت براحتی، از جنایت چشم پوشی کرد و به بوته فراموشی گذاشتند؛ آن نهادی که در همین سال های هشتا و پنج شنیده می شد که "فیلم هولکاست افغان" را میسازند، با کمی بیشتر، گرفتن حق سکوت از ایران که به صورت علنی، روزنامه ها نوشتند که وزارت خارجه ایران برا جلوگیری از ساخت این فلم راهی افغانستان شده است، ساخت و تماشای آن فیلم  به قیامت واگذار شد.

    شرایط رد مرز

    ... در این اوردگاه، قانون خاص برای اخراج و رد مرز کردن وجود داشت؛ بدین صورت بود که: اولاً باید خود اسیران افغانی هزینه ای خروج شان که حدود هفت صد تومان می شد، تهیه کنند؛ ما هر چه ساعت و لباس وسائل بدرد بخور داشتیم، و داشتند، به قیمت یک دهم قیمت اصلی اش هم کمتر می فروختیم تا هزینه و کرایه خروج مان تکمیل شود و گر نه ما ها باید میماندیم و مجانی کار می کردیم. یکایک و سائل شان را با قیمت های گرلت خریده شده بود با قیمت بخس و ناچیز که فروخته بودند نام می برد، گویا همین دیروز بوده است! مثلا می گفت لباس که ما از پاکستان با آن قیمت ارزان پارچه تهیه کرده بودیم، پنج هزار تومان می شد به هشت تومان فروختیم، ساعت که از ایران هژده هزار تومان خریده بودیم، به هزار هشت تومان فروختیم ... تا هزینه اخراج همه هفت نفر مان تهیه شد و ما را رد مرز کرد!!.


    [ پنج شنبه 92/7/25 ] [ 2:56 صبح ] [ 1000Hasani ] [ نظرات () ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    دوستان! چند سالی در کشور خودم به نام افغانستان آواره تر از دیار دگرانم، حال این معنی را بر خویش دارم می­ قبولانم که برای مردم ما هجرت، سفر دور درازی است که انتهای آن محکمه عدل الهی است. لذا هروقت دلم از نا مردمی ها و نامردی های اطرافیان و سران بی سر و حاکمان متعصب سود جویِ کشورم ... می گیرد سراغ « سلام مهاجر » رفته دل نوشته های که قطرات دریای دل گرفتگی های هجران همیشه خانه بدوشی هست را باشما در میان می گذارم . باری عزیزان؛
    این جهان همچون درخت است‏ اى کرام
    ما بر او چون میوه‏ هاى نیم خام سـخـتـگـیرى و تـعـصـب خـامى است
    تا جنینى کار خون آشامى است
    موضوعات وب
    امکانات وب


    بازدید امروز: 10
    بازدید دیروز: 212
    کل بازدیدها: 282761
    تماس با ما