سفارش تبلیغ
صبا

سلام مهاجر
لینک های مفید
  • صفحه اصلی
  • نویسندگان

    تکذبیه سفارت کبری! (قسمت: 1)

    در این قسمت مطالب ذیل را مطالعه نمایید:

    اعزام گارگر افغانی در ژاپان ؛ 

     فاجعه ازدواج زنان ایرانی ؛

    .... گوشی را خاموش کردم ... به هر گپی و سخنی از هر دری خودمان را مشغول می کردیم. یک زن ایرانی آمد به همان کارمند مراجعه کرد و جریان تصمیم ازدواجش با یک مرد افغانی را مطرح کرده، از ایشان خواستار جواز مشروعیت عقدش شد ... کارمند مذکور با عصبانیت گفت: خانم با افغانی ازدواج نکن!! چرا با ایرانی ازدواج نمی کنی؟ .....

      ... آری چهارشنبه 17/1/1390 بود که جهت اخذ وکالت به افغانستان به سفارت مراجعه کردم که با مشکلات باالاخره موفق شدم از ساعت 9صبح تا آخرین ساعت کار اداری سفارت بنده با موکله ام - که یک بچه شیرخار و یک دختر بچه پنج ساله و همراه یکی از شاهدین که آخرین نفرهای بودیم سفارت را ترک می کردیم- پرونده­ی وکالتم را تا حدودی کامل کنم!

    آری! درست است، تا حدودی!! یعنی موفق نشدم که برگه وکالتم را بدست بیارم. امروز فقط موفق شدم که وضعیت وکالتم برسی شود و دو شاهد حاضر کنم، تا دوسیه از مدارک موکله ام ، خودم و شهود پر شود. همان­جا لطف کرده اعلام کرد که فردا پنجشنبه کار نمی کند! لذا بعدش روز شنبه هفته آینده 20/1/1390 صد یورو، معادل 160000 هزار تومان، مالیه به حساب سفارت کبرای افغانستان وارد کنم و سر رسید آنرا بیارم سفارت تا برگه وکالتم کامل شود.

    آری! درست روز شنبه 20/1/1390 ساعت 53:8 خودم را از قم در میدان هفت تیر تهران سانده و  مبلغ صد "یورو" به حساب سفارت وارز کرده و رسید آن را به سفارت آوردم که مثل روز چهارشنبه تقریباً بعد از یک ساعت سرپا استادن جلو میز آقای "غریق" تا نوبتم رسید و دوسیه وکالت مرا نگاه کرد، باز هم چیزهای در مورد موضوع وکالتم نوشت و آخر سر گفت: دو یا سه روز، بعد وکالتت آماده می­شود، برایت زنگ میزنم!!

    بلی! درست حدس زدید! تا امروز که سه شنبه 30/1/1390 می­باشد ، بنده سر ساعت ده جلو میز آقای غریق رسانده ام - که خود ایشان تشریف ندارد و معلوم نیست کی برمی­گردد- منتظر استاده ام؛ در باره آماده شدن برگه وکالتم به من زنگ نزده است.

    آری! استاده ام استاده ایم! به خاطر کثرت تراکم مراجعین جای برای نشستن ارباب رجوع­ها وجود ندارد، چون دو تا چوکی مبل در دو طرف دفتر کار جلو میز گذاشته شده ، فقط برای چهار نفر است نه بیشتر، در حال که ما بیش از ده نفریم!. ساعت یازده است از جناب آقای غریق خبری نیست که نیست! ... . اربا رجوع­ها خسته شداند و یکی پس از دیگری با نا امیدی جلو میز آقای غریق راخلوت می کردند ...

    اعزام گارگر افغانی در ژاپون

    .... به ناگه مردی مسن تقریباً چهل و پنج ساله وارد شد و از فرصت استفاده نموده مستقیم خودش را به همکار آقای غریق رساند و سرش را نزدیک گوش او کرده چیزهای به اشان گفت! که کارمند انکار کرد و گفت : راستش همین است که این حرف ها دروغ است ... . ارباب رجوع انکارِ کارمند را طبیعی میدانیست، چون کار به این بزرگی در ادارات افغانستان به آسانی و بدون پارتی و رشوت راه بیافتد، غیر طبیعی است. لذا با ادب و سماجت، با صدای آهسته درب گوش کارمند ("شُوک، شُوک" یا "میچ، میچ") نمود تلاش می کرد که اشان راضی نماید تا با او همکاری کند، تا با شیرنی؛ یعنی همان رشوت از "خجالتش دربیاد" ، که کارمند مذکور کمی عصبانی شد و باز هم به انکار حرف او تأکید کرد!.... وقت آن مرد، از دفتر برون رفت، کارمند مذکور ارباب رجوع ها را خطاب قرار داده گفت : آدمای­ احمق!! کار و زندگی شان را رها کرده میایند که کارگر به جاپان می­فرستد ... اصرار می کنند ما آنها را بفریستیم ... هرچه می گوییم؛ واقعیت ندارد، راست را باور نمی کنند ...!

    فاجعه ازدواج زنان ایرانی

     .... همین طور منتظر آقای غریق بودم و بودیم! نمی­دانیم که ایشان به کجا غرق شده بود که از حال نزار خسته شارستاده ما بی خبر بود؛ از فرط خستگی خودمان را به هرچیزی مشغول می کردیم .... خب سعی می کردم همانطور که استاده ام کتاب بی­خانم، ولی از بس خستگی و حبسی اتاق زیرزمین پر تراکم ارباب رجوع­ها، حال و حوصله مطالعه را به خود ندیدم ... کتابم و بستم و زنگ زدم به یکی از شاهدان که گواهی هویت می خواست ... تازه الو گفته بودم که همکار غریق بر سر من عصبانی شد و گفت: برو برون زنگ بزن .... اصلاً آوردن گوشی داخل سفارت ممنوع است !!! ...

    گرچند خواست ایشان دستور بود، ولی همین دستور اشان درست بود، فرهنگ و ادب همین را اقتضاء می­نمود! ولی نکته این جاست که می ترسیدم که برون بروم، ممکن است آقای غریق بیاید و دگر توفیق چسپیدن به میز آقای غریق را از دست بدهم و صفم بیافتد آخر، آخر !! اگر چنین ترسی نبود که لازم نبود این جا یک ساعت اندی "میخ کوب" سرپا بی­استم .... گوشی را خاموش کردم ... به هر گپی و سخنی از هر دری خودمان را مشغول می کردیم. یک زن ایرانی آمد به همان کارمند مراجعه کرد و جریان تصمیم ازدواجش را با یک مرد افغانی را مطرح کرده، از ایشان خواستار جواز مشروعیت عقدش شد ... کارمند مذکور با عصبانیت گفت: خانم با افغانی ازدواج نکن!! چرا با ایرانی ازدواج نمی کنی؟ .....

    ... خانم بر آشفت و از سوز دل از تصمیمش دفاع کرده گفت : مگر ایرانی سالم هم پیدا می شود؟ یا تریاکی است ، یا کراکی ، شیشه­ای است ... اهل کار و زندگی نستند ...  به عنوان مثال و مشت نمونه­ای خَروار و مدلل و مبرهن نمودن گفته هایش اضافه نمود: همین چندی پیش یکی از فاملای ما شوهر لسانسه ایرانی اش تریاکی از کار در آمد ... .

    کارمند: خانم! تقصیر ما که نیست! خود دولت جمهوری اسلامی ایران، اعلام کرده است که از سال 85 به بعد ازدواج زنان ایرانی با مردهای افغانی ممنوع می­باشد؛ ما که تقصیر نداریم، روز صد تا هم که باشد جواز می­دهیم و به رسمیت می شناسیم ....  

    که در این میان از سمت راست میز آقای غریق از پشت سر من، صدای یک زنی آمد که از اظهارت کارمند پشتبانی می کرد و صاف ایرانی سخن می­سرود. نگاه دیدم یک خانم عینکی مسن ، زیبا ، مقیر و ایرانی الچهره که روی مبل ارباب رجوع­ها، " لَم" داده بود، به حمایت از کارمند مذکور برخواسته او را تأیید کرده و خانم ایرانی را مخاطب قرار داده می­گفت : خانم من که بیست و هفت ساله با افغانی ازدواج کرده ام هنوز، هنوز است که هر روز الاف سفارت هستیم، وای به حال روز شما که تازه تصمیم گرفته اید! ... اول که قعدتان رسمیت پیدا نمی کند ... تازه تا 18 سال بچه هایت الاف و بلاتکلیف و بی شناسنامه است ... باید هر روز سفارت بیایی و بری، .... من که حاضرم دخترم تکه ، تکه شود به افغانی شوهر نمی­دهم !! چون به الافی سرگردانی های بعدی اش نمی ارزد ...

    دگه داشت جریان جالب و شنیدنی می شد! کتابم را بسته بودم و کاغذ کوچه چوب الف آن­را وسیله یادداشتم کردم و یواشکی داشتم حرفای این زن ایرانی که افغانی شوهر کرده بود، و زنی ایرانی که تازه می خواست عقدش با شوهر افغانی او مشروعیت و قانونیت پیدا کند ؛ به دقت گوش می­دادم و به آنها نگاه می کردم .... زن ایرانی تازه ازدواج کرده با افغانی با دلسوزناکی از درستی حقانیت تصمیم خودش دفاع می کرد، در حال که ناراحت و عصبانی شده بود، برای همین بنده خدا دچار استرس شده بود، از طرفی دگر به صورت طبیعی زبانش کمی الکن بود، ... سنّش هم به سی سال میزد، از ظاهرش پیدا بود که از خانوده فقیر بود! با همان وضعیتش با سوز و گذاز عجبی از درستی تصمیمش دفاع می­نمود: مردای ایرانی سالم و اهل کار نیست ... معتاد .... است.

    ولی راست و درستش این بود که : بنده خدا با آن وضعیت که داشت ( سن بالا ، ظاهر نه چندان جزاب، زبان الکن، خانواده فقیر ...) مجبور بود با افغانی ازدواج نماید؛ زیرا کمتر مرد ایرانی حاضر پیدا می­شود که اثار نموده با چنین دختران و زنان ازدواج کند. نمونه های فراوان از دختران خانه مانده ایرانی، دیده ام که بی شوهر مانده اند و در خانه پدری موهای درخشان سیاه جوانی شان به برف سفید پیری تبدیل کرده اند، در اثر تصعبات متکبرانه این ایرانی گری که داشته اند، با افغانی ازدواج نکرده اند و مردانه و مجردانه پیر شده اند .... و موارد بدتر از آن هم که در مسیرهای نا بهنجار غراییز جنسی افتاده اند که از دیدگاه "شرعاً" چه حکمی دارد و از نظر پیامد های اخلاقی و اجتماعی چه ثمرات سؤ دارد، خود داستان مفصل بخوانید از این مجمل.

    ... استادم و استادیم!! ساعت 11:15 است، از آقای غریق خبری نشده است!. ما که در این زیززمین بخش قضاء بیست یا سی نفری هستیم که غرق انتظار آقای غریق هستیم؛ باور نمایید که صدها افغانی ارباب رجوع، پیش سفارت پشت میله ها به متراژ پنجا و شصت متر به صورت متراکم و دو و سه صفه برای اخذ پاسپورت .... از شهرهای دور ایران چون بندر عباس و شیزار و اصفهان و مازنداران ... ایران میایند و روزها و هفته ها و حتی موارد بسیاری دیده ام که ماه ها سرگردان و الاف سفارت کبرای افغانستان هستند ....

    آری! دارد تراکم جمعیت جلو میز آقای از ظرفیت دفترش فزونی میابد، همکار ازبک دست چپی اش از همهمه و زمزمه ارباب جوع های آقای غریق به تنگ آمده است ... . بالاخره راه حلی اندیشید و دستور داد : همه برون، ... همه برون، ... هروقت آقای غریق آمد برگردید ...

    تا رفتم یک دوری بزنم و برگردم که آقای غریق برگشته بود و غرق ارباب رجوع­ها شده بود!! به سختی خودم را به جلو میز آقای غریق رساند! ...

    بلی! درست است! مردم مرا نمی گذاشت جلو برم ....

     


    [ چهارشنبه 90/1/31 ] [ 6:15 عصر ] [ 1000Hasani ] [ نظرات () ]


    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    دوستان! چند سالی در کشور خودم به نام افغانستان آواره تر از دیار دگرانم، حال این معنی را بر خویش دارم می­ قبولانم که برای مردم ما هجرت، سفر دور درازی است که انتهای آن محکمه عدل الهی است. لذا هروقت دلم از نا مردمی ها و نامردی های اطرافیان و سران بی سر و حاکمان متعصب سود جویِ کشورم ... می گیرد سراغ « سلام مهاجر » رفته دل نوشته های که قطرات دریای دل گرفتگی های هجران همیشه خانه بدوشی هست را باشما در میان می گذارم . باری عزیزان؛
    این جهان همچون درخت است‏ اى کرام
    ما بر او چون میوه‏ هاى نیم خام سـخـتـگـیرى و تـعـصـب خـامى است
    تا جنینى کار خون آشامى است
    موضوعات وب
    امکانات وب


    بازدید امروز: 31
    بازدید دیروز: 75
    کل بازدیدها: 259762
    تماس با ما